تبليغاتX
دنیای من

من و آوای گرمت را شنودن

بـدين آوا غم دل را زدودن

 

از اول کار من دلدادگی بود

وليکن شيوه تـو , دل ربودن

 

گرفت از من مجال ديده بستن

همه شب بر خيالت در گشودن

 

قرار عمر مـــن بر کاستن بود

تو را بر لطف و زيبائی فزودن !

 

غـــ«م شيرينِ دوری بر من آموخت

سخن گفتن , غزل خواندن , سرودن

 

من و شب های غربت تا سحرگاه

چو شمعی گريه کردن , ناغنودن

 

چه خوش باشد غم دل با تــــــو گفتن

وزان خوشتر اميدِ با تــــــــو بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 13:10  توسط ساناز  | 

عبور از خود !!!
شايد!!
من تنها هستم!!!از خودم عبور می کنم!!!يکبار ديگر!!!مثل هميشه!!!تنها و بی صدا !!
فقط من هستم که با من می ماند!!فقط من!!
صدای موج کنار دريا!!!برخورد آب با سنگها!!!!شن های زير پا!!!
دل خالی است!!!
من زنده ام و زنده می مانم تا وقتی که خدا زنده است و خدايی خود را ادامه می دهم مانند خدا که هميشه بوده است من هم ميشه بوده ام از وقتی يادم می آيد بوده ام !!!ولی تنها بوده ام !!!
آهای بی دل کجايی که دکانت را بادبرد!!!باد مارا با خود خواهد برد!!
آرزوهای بزرگ!!!
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist growing
The water flowing
The endless river

بله!!!
اين چنين است!!
برای من !
سبزه سبز تر!!
نور روشن تر!!
مزه شيرين تر!!!
رويای شيرين!!
دوستان دور و برت!!!
آبشار ريزان!!
رودخانه بی پايان!!

من تمام نمی شوم!!
من خود خدا هستم!!!خود خودش!!!
فريادی بی صدا!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 13:1  توسط ساناز  | 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی

و در روی زمین هم باز کسی نگران و شیدای دل زیبای تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 12:45  توسط ساناز  | 

بي تو اما عشق بي معناست ميداني؟
دستهايم تا ابد تنهاست ميداني؟
اسمانت را مگير از من که بعد از تو زيستن يک لحظه ام بيجاست ميداني؟
تو خودت را هاديم کردي ولي من هم شعرهايم را که بي پرواست ميداني؟
دوستت دارم همين اين راز پنهاني از نگاه ساکتم پيداست ميداني؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 12:44  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 13:20  توسط ساناز  | 

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!

صدای هق هق ... گویا دل تو هم تنگ است!

ببین!نمی شود این قدر دور بود از هم!

ببین... قبول...بفرما!دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم!

اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی!

وچند ثانیه حتی!دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما نمی پرم بی تو

پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی

اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا! اگر در آن دنیا!

اگر بدانم هر جا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 13:14  توسط ساناز  | 

وقتيكه نگاهم به نگاهت خيره ميشه

دوست دارم زمان بايسته واسه ي هميشه

چشمامونو ببنديم بريم تا ته رويا

اونجايي كه هيچ وقت گلي پژمرده نميشه

هرچي غم داري از دل نازكت بگيرم

اگه اشك از چشات جاري بشه برات بميرم

سر رو شونه هام بزاري و برات بخونم

ياد تو و اسم تو باشه ورد زبونم

مهربونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:28  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:23  توسط ساناز  | 

 

روزي ديگر فرا مي رسد ونفس زنان لحظه هاي سنگين راسپري مي كنم

ضربان قلبم بالا رفته

حالا لحظه ي .ديدار صدا.است

اما نواي آرام و خسته ي تو تپش هاي مرا بيشتر مي كند

مي هراسم از لحن لرزان و مضطرب تو از نگراني ات

از اين كه مجبور شويم سكوت كنيم

سكوتي كه براي شكستنش خود را از رنگين كمان عشق عبور داده ايم

وديوار يخي آن را با گرماي عشقمان ذوب كرديم

از سكوت مي هراسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:21  توسط ساناز  | 

When My Heart Beats Like A Hammer

by Riley B. King and Jules Bihari

When my heart starts beating like a hammer
And my eyes get full of tears,
Oh, when my heart starts beating like a hammer
And my eyes get full of tears,
You know you've only been gone 24 hours, baby,
Oh, but it seems like, it seems like a million years.

Now if I ever mistreated you baby,
You know I didn't mean no harm.
Oh, if I ever mistreated you baby,
God knows I didn't mean no harm.
You know, I'm just a little country boy, baby,
And I was raised right down on the cotton farm.

Oh, you give me so much trouble, baby,
Babe, that I don't know what to do.
Oh, you give me so much trouble, baby,
Baby, I don't know, I don't know what to do.
Oh, I ain't got nothing, I ain't got nothing now, baby,
Babe, and it's all on, it's all on account of you.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:59  توسط ساناز  | 

I Wanna Be

by Doyle Bramhall II and Charlie Sexton

I wander helplessly day by day.
It's so much easier to run away.
My mind is spent, my body sold,
Never knowing which way to go

I'm always there for you baby,
Won't you let me see
If we can get closer.
Every day,

I wanna be felt by you.
I wanna be touched by you.
I wanna be loved by you.
I wanna be anything you want me to.

Don't mean nothing when you're growing old.
Nobody knows what the future holds.
I am left with a bitter taste,
Torn away from that beautiful chase.

I'm always there for you baby,
Won't you let me see
If we can get closer.
Every day,

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:55  توسط ساناز  | 

پشت حسرت هاي سوزان دلي پر تاب و تب

 كلبه اي اينجاست دور افتاده ، ويران نازنين

با دو دست شوق ، قلبم كاش ميشد مي نوشت

 پشت پلكت قصه اي از عشق پنهان نازنين

ساده و بي پرده گفتم پر از احساس وجود

 دوستت دارم ، نمي گردم پشيمان نازنين

 با تو لبريز از غزل هايي همه پر رمز و راز

 بي تو اما واژه هايم رو به پايان نازنين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 16:22  توسط ساناز  | 

گاهي اتفاقاتي مي افته كه معناي محدوديت ملموس تر ميشه....هميشه با تفكر مهاجرت مخالفم اما عشق به وطن به قيميتي .به ازاي تكذيب باورها .به بهاي رعايت آنچه قوانين ميخوانن؟

ترديد چيريه كه من تحمل ادامشو ندارم ....مگر ما تا كي هستيم كه اين همه قانون ما رو محدود كنه؟

شهر غريبي است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:25  توسط ساناز  | 

هر کجا هستم

هر کجا باشم

عشق من با تو ندارد هیچ پایانی

دوستت داشتم

دوستت دارم

تو برایم تا همیشه  بهتر از جانی

تا نیایی تو من چراغی در شب راهت میاویزم

ای تمام من

در تمام لحظه هایم تو را دارم

ای همیشه در کنارم ..نازنینم

بی تو سردم ..

بی تو سردم..

نازنینه من نازنینه من

تو به من حال و هوای دیگری دادی...

معنی عشق حقیقی اونه که ندونی چرا و تا کی دوستش داری ..بی توقع ذوب شی  و لذت ببری..!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 14:52  توسط ساناز  | 

بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و ان هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند

غم نداریم بزرگ است خدای خودمان

بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند

خودمان ایینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم

دو مسافر یله در اب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

درد اگر هست برای دل هم میگوییم

در وجود خودمان هست دوای خودمان

دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 14:49  توسط ساناز  | 

شکوفه هاي نگاه تو

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 11:14  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 11:3  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 10:58  توسط ساناز  | 

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

 داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم

 وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

 مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غریبیه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 9:47  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:31  توسط ساناز  | 

 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد

منو ببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم میخواد

منو ببخش

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات

منو ببخش

 اگه نگام گم میشه تو شهر چشات

منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمورم          اگه همش پیشه همه میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم          تو یه فرشته ای یو من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه برات میمیرمو زنده میشم          اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم

منو ببخش اگه تو رو میسپورمد دست خدا          اگه پیشه غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم          نشونی تو نه به شبو نه به دست آسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد

منو ببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم میخواد

منو ببخشششششششششششششششششش

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:16  توسط ساناز  | 

Another Birth
Persian : Tavalodi Digar
Audio Files: Tavalodi Digar

My whole being is a dark chant
which will carry you
perpetuating you
to the dawn of eternal growths and blossoming
in this chant I sighed you sighed
in this chant
I grafted you to the tree to the water to the fire.

Life is perhaps
 a long street through which a woman holding
 a basket passes every day

Life is perhaps
a rope with which a man hangs himself from a branch
life is perhaps a child returning home from school.

Life is perhaps lighting up a cigarette
in the narcotic repose between two love-makings
or the absent gaze of a passerby
who takes off his hat to another passerby
with a meaningless smile and a good morning .

Life is perhaps that enclosed moment
when my gaze destroys itself in the pupil of your eyes
and it is in the feeling
 which I will put into the Moon's impression
 and the Night's perception.

In a room as big as loneliness
my heart
which is as big as love
looks at the simple pretexts of its happiness
at the beautiful decay of flowers in the vase
at the sapling you planted in our garden
and the song of canaries
which sing to the size of a window.

Ah
this is my lot
this is my lot
my lot is
a sky which is taken away at the drop of a curtain
my lot is going down a flight of disused stairs
a regain something amid putrefaction and nostalgia
my lot is a sad promenade in the garden of memories
and dying in the grief of a voice which tells me
I love
your hands.

I will plant my hands in the garden
I will grow I know I know I know
and swallows will lay eggs
in the hollow of my ink-stained hands.

I shall wear
a pair of twin cherries as ear-rings
and I shall put dahlia petals on my finger-nails
there is an alley
where the boys who were in love with me
still loiter with the same unkempt hair
thin necks and bony legs
and think of the innocent smiles of a little girl
who was blown away by the wind one night.

There is an alley
     which my heart has stolen
     from the streets of my childhood.

The journey of a form along the line of time
inseminating the line of time with the form
a form conscious of an image
coming back from a feast in a mirror

And it is in this way
that someone dies
and someone lives on.

No fisherman shall ever find a pearl in a small brook
which empties into a pool.

I know a sad little fairy
who lives in an ocean
and ever so softly
plays her heart into a magic flute
a sad little fairy
who dies with one kiss each night
and is reborn with one kiss each dawn.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:6  توسط ساناز  | 

I'm Depressed

I am depressed, O so depressed.
I go to the porch and extend my fingers
Over the taut skin of night.
The lamps that link are dark, O so dark.
No one will introduce me to the sunlight
Or escort me
To the sparrows' gathering.
Commit flight to memory,
For the bird is mortal.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:5  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:58  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:55  توسط ساناز  | 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورت گری را نبود اینچنینی

پریزاد عشق مهاسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی ؟ تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاست

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
تویک جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟
هنوز شور عشق و به سر داری یا نه ؟

تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی ؟ تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاست

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
تویک جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماه داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:28  توسط ساناز  | 

بیا وگرنه در این انتظار خواهم مرد

در انتظار تو گل همچو خار خواهم مرد

ز دوریت نه فقط صد و یا هزاران بار

ز دوری رخ تو بیشمار خواهم مرد

تو گفته ای که بیایی بهار اما من

    نرفته ام ز زمستان بهار خواهم مرد

               کنار پنجره جای دو چشم منتظرم

                               کنار پنجره پر غبار خواهم مرد

                                از این دیار به شهری غریب خواهم رفت

                                                  و در دیار دگر بی مزار خواهم مرد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:22  توسط ساناز  | 

هیشکی به اندازه من تو رو دوست نداره

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:44  توسط ساناز  | 

Hosted by Tinypic.com
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:56  توسط ساناز  | 

به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقونه مي خونه

 


کدوم دل درد آشنا مثل دل من به پايت مي مونه


 


شب هاي من بدون تو يه آسمون بي ستاره هست


 


بودن تو براي من مثل تولدي دوباره هست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:50  توسط ساناز  | 

کاش میدانستی تو اگر می ماندی

آسمان دل من ابی بود

گرچه کوچ بی خبر و أنی بود

لیک راهت اینبار سخت بارانی بود

کاش میدانستی تو اگر می ماندی

خلوتم مثل قدیم  غرق در شادی بود

زندگی جاری بود آسمان دل من آبی بود

کاش میدانستم آخرین دیدار است

کاش میگفتم من که عزیزم بودی

واگر میماندی شب تنهایی دل با تو مهتابی بود

کاش میدانستی

جایت اینجا چقدر خالی بود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:30  توسط ساناز  | 

every time i get next to you
i wanna make you feel the way
i do baby if you on by knew
how i love you i need you only
i never gonna let you go
would you think that i told you lie
that i wanna hurt you make
you cry .dont you know if you
stay me.i love .i need you
i never ganna let you go
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:24  توسط ساناز  | 

ساعات خوش .حال خوب و کلماتی جاری .سلام بی هیچ توقعی و خداحافظی با اشک .این بود کل روز خوش من با تو .بله واقعا چرا ما اینقدر به هم احساس نزدیکی و اشنایی داریم ؟ شاید جایی تو اون دنیا ...

 

امشب اصلا نمی تونم بخوابم .اصلا

monalisa just smile .there is not same as u think

ihow long that i can be waite until morning came ?

this time i am thinking a bout today

great day white u....am i hurt u .i think may be .u try arest from me

yaha

i ca not say forgive me .it was enjoy able

why i get depend on u ?wow ...i do not know just know love is same as poem .when u fell u say

.

 

.y

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 0:50  توسط ساناز  | 

Image Hosted by PicVista.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 0:49  توسط ساناز  | 

nina .kocholoya ghashang hata ba khondane peyghame to ham aroom nashodam .nina man khali delam gereftah .fekr mikardam bargardam hame chiz dorost misha ama bavar nemikoni ke delam mikhad beram jai ke hishki manoo nashnaseh . tanha basham .age befahmi ke chi emshab mano be ham rikhte khandat migireh ,,,,az daste khodam kalafam .az daste in hese khodam ,va inka engar yaki diga dare az tarafe man harf mizaneh baram doa kon ,doa kon
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 22:56  توسط ساناز  | 

دنیا سرای گذر است نه سرای ماندگار
چون به ديدار دوست می روی ؛
ديدار را درياب
کسی چه می داند ؟
شايد فرصتی ديگر دست ندهد
آنگاه پشيمانی سودی نخواهد داشت
درست همان گذشته نشکفته است که آزارت می دهد
همان چيزی که می خواهی بگويی و نمی توانی
کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگويند
دوستت دارم
و سالها دو دلند و اين را بر زبان نمی رانند
روزی می رسد که او رفته است
و عاشق می گريد و فرياد می کند
نتوانستم به او بگويم دوستش دارم ...

 

وای خیای قشنگ بود ....دقیقا حال من .می دونم فرصت کمه و من توقعم از تو تو این شرایطت خیای زیاد .اونقدر حالم بده که آرزو میکنم کاش کسی اینجا نبود و من گریه میکردم .گریه به حال خودم .خدایا کاش من بتونم .....

 

همه کسایی که من اذیتتون کردم منو ببخشید

خیلی خستم

میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم

 آخر من باید به این دیوانگی عادت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 21:17  توسط ساناز  | 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی ، اگر بیند کسی؟ گفتم، که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟
گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می کنم
گفتی، چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام؟
گفتم که من خود را در او، عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم
گفتی ، اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟
گفتم، که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم
گفتی، اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم؟
گفتم، ز تو دیوانه تر، دانی، نه پیدا می کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:32  توسط ساناز  | 

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمرین پله ء آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است

نه چراغی ست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ء نورانی
چشم گرگان بیابان است

می فرو مانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می

گر بهم آویزیم
ما دو سر گشته تنها ، چون موج
به پناهی که تو میجوئی خواهیم رسید ...
اندر آن لحظه ء جادوئی اوج
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:30  توسط ساناز  | 

با توام اي سهراب  
اي به پاکي چون آب  
يادته گفتي بهم  
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟  
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد  
ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد  
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من  
نرم و آهسته بيا  
که مبادا ترکي برداره  
چيني نازک تنهايي تو  
اومدم آهسته  
نرم تر از يک پر قو  
خسته از دوري راه  
خسته و چشم براه  
يادته گفتي بهم  
عاشقي يعني دچار  
فکر کنم شدم دچار  
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه  
آره تنها باشه  
يار غمها باشه  
يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم  
ميفروشم به شما  
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست  
دل تنهاييتان تازه شود  
ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب  
ساحر يک نفسه  
نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان  
پس کجاست اون قفس شقايقت؟  
منو با خودت ببر به قايقت  
راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود  
آره...کاشکی دلشون شيدا بود  
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب  
تو خودت گفتی بهم  

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 13:31  توسط ساناز  | 

اینجا دبستانه؟سر چی دعوا میکنین ؟

 

من اینجا رو واسه حمید رضا درست کردم و صدف هم می دونست حالا لطف کرده آدرسو به شما ها داده و شما هم محلی واسه عقده گشایی پیدا کردین . ادامه بدین . مشکلی نیست فقط هدفتونم بگین من بسی خرسند خواهم شد.

 

 

حمید رضای عزیزم شما حتی اگه تلخ ترین اشعارم بنویسی برای من شیرینه هووی من چطوره (امیر) الان دارم با مامان و الهام  میرم خرید جاتون خالی سوسن رفته خونه عمش و فکر نکنم با ما برگرده.صدف این عکس نازیلا چرا اینجوریه انگار داری خفش میکنی ؟

راستی اگه کسی جز حمید رضا نظر بده من پاک میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 11:9  توسط ساناز  | 

سلام

از لطف همه ممنون

اما امروز جدا اومدم که باتون صحبت کنم .احمد من خیای وقته تو رو به عنوان دوست نمی شناسم خودم میدونی جزیان امسال مردادم یادم نرفته ....نمی دونم کی میخواهی این رفتازو عوض کنی من از خیای از برنامه ها به خاطر حضور تو کنار میکشم و تو باز ادامه می دی

صدف جون متشکرم از همه چیز . ولی با این آقا حمید رضا مهربون تر باش من به اندازه کافی ادیتش کردم که خودشم نمی دونه

الهام و سوسن سلام می زسونن و از نامه هاتون متشکرم

حمید رضا شعرت خیای قشنگه و لطفت خیای زیاد.

نینا نمی دونم چی برات بنویسم هیچ وقت دلم نمی خواست ناراحت بشیدهمگی منتظرتونیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 0:35  توسط ساناز  | 

امروز روز دومه آزمایشاست . روز تست نهایی .اینقدر رفت و آمد برای .....

دلم برای مادر پدر میسوزه که مجبورن این انتظار تلخو تحمل کنن .

صدف جون چرا به ملت گیر میدی ؟دلش میخواد اینجوری نظر بده تو به فکر نازیلا باش که شنیدم رو تختت میخوابه باور کن از اینجا برات یه روتختی خوشکل میارم اگه اذیتش نکنی

میدونی کی بهم دیشب زنگ زد؟بت نمیگم تا از فضولی بترکی  از پری و رومینا هم تشکر کن

 

دلم میخواد بیام حال همتونو که دارین تو ایران خوش میگذرونین رو بگیرم

 

حمیدرضا مفهوم شعر تو برام تفسیر کن ......

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:17  توسط ساناز  | 

سلام .به امیلاتون هم جواب دادم .دکتر رصدی متشکرم و به همه سلام منو برسون .صدف جون باور کم اینجا خیای بد خط میذه بیام خونه بت زنگن میزنممامانم هم که داره میاد دیگه نگران نباشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 20:48  توسط ساناز  | 

تو چه مي داني

 كه اين دل كه پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است ،

چقدر دلتنگ توست ؟ا

گر ديواره دهليزهايش را ببيني

 كه با نام تو تزئين شده ، اگر صداي تند و هيجان آلودش را بشنوي ، آن وقت شايد كمي ـ فقط كمي ـ او را درك كني

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 20:44  توسط ساناز  | 

می دونی دل اسیره اسیره تا بمیره

می دونی بدون تو دلم آروم نگیره 

می دونی دل تنگ توست نموده آهنگ تو

 

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خران عمرم رسید نو بهار که هستی

می خوام برم دور دورا  دلم طاقت نداره

دست غم تو داره روزامو می شماره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 20:42  توسط ساناز  | 

این روزهاهمه چیز غریب است
انگار طعم زندگی عوض شده
هیچ کس سر جای خود نیست
کسی نمی داند چه می خواهد
و من در این بین غوطه ور
براستی زندگی زیباست؟!
ولی خوب فهمیده ام که اینجا جای ماندن نیست
اصلا جای من نیست
از دوست داشتن سرشارم ولی در قفس...... اسیرم
من کیم؟ و از کدامین نسل ؟ مرا بسوی خود بخوانید ...

 

قفس خودماييم و ديگر هيچ ....قفس تن رو رها كن و  بيا به افلاك .غوطه ور ستاره ها بودن عالمي دارد عالمي به وسعت قلب مهربونت .

منو ببخش اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده مي شم .منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدم .منو ببخش اكه ميخوام تو رو واسه خودم . منو ببخش اگه برات قفس شدم اگه تو رو .......

 

 

 

حميد رضاي من ببخش ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 20:22  توسط ساناز  | 

تاسهاريخته شده اند
بازمزمه جويبار بخواب . فردا هرچقدر سخت ميگذرد

نه نهر مرگ وجود دارد نه رود فراموشي

امشب ميخوابيم............ درمرزرود

تاسهاريخته شده اند

زمان براي حساب خواهد ماند،حساب آن تابعد،دميدن خورشيدتابعد

درپايان معادله بدست خواهد آمد

 

در اين زندگي هيچ چيز خوبي

 به معناي واقعي

 هرگز ازدست نميرود،

پاره اي از وجود شخص وبخشي از شخصيت انسان ميشود.

ميبيني پس هركجاكه ميروم پاره اي ازتورابه همراه دارم

                                                         پاره اي از من نيز براي هميشه به همراه توست،

                                                                                                            تا ابد................

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:3  توسط ساناز  | 

ای عجیب قشنگ

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

مثل انگشت های  پریشان خواب مسافر

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند

                    با من از سفر های خوب حرف بزن

                                      آرزو دور نیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 11:51  توسط ساناز  | 

رهایم کن پاییز را لمس کنم

روی برگ سپید زمستان طرح شکسته تنم را نقش کنم

بگذار تا تازیانه زند مرا خزان

رسم پاییز اگر این است بگذار زرد شود نگاه من

در این اشفته بازار زندگی اتش حراجم زن

دست تقدیر سپار ورسوای جهانم کن

هزار چرخ تا افتادن خواهم خورد من که مست دردم

قسمت مااگررفتن است ازسرشاخه به زیربرف مردن نهراسم

می دانم که زین پس با پاییز سر شود عمرم

بگذر از من رهایم کن تا پاییز را لمس کند وجودم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 11:46  توسط ساناز  | 

دیروز رفتیم شهر بازی .خیلی متفاوت تر و خیلی عالی تر از اونچه حتی فکرشو میکردم .فضای شهر بازیش ۲ برابر پارک ملت و تنوع بازیهاش که اصلا چیز دیگه ای بود ..البته من که اکثرشو نمی تونستم برم .اما در کل خوب بود..بچه های چینی خیلی بامزن اخر پارکم شو اجرا کردن البته یک شو سنگین و با وقار از نمایش لباسهاشون و در اخر هم آتیش بازی داشتن خیلی خوب بید جای همتون خالی

من خوبم کسی نگران نباشهمواظب نازیلام باش مادر ...ببخش که جواب ایمیلاتو نمی دم آخه اونجوری بیشتر دلم میگیره مواظب خودت باش و دوستت دارم ....باور کن  هم تو هم بابا و هم امیر

 

حمید رضای عزیز چه خبر ؟خیلی دلم برای پیاده کردن مخت تو نصفه شبها تنگ شده و خیلی هم برای خودت و آوازات امیدوارم روزهات سبز باشه .....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 11:26  توسط ساناز  |