|
|
|
|
|
Pot your problems in god hands مشکلات را به خدا واگذاریم Although is sometimes seems to us هرچند گاهی چنین می نماید Our prayers have not been heard که دعاهایمان ناشنیده مانده اند God always knows our every need اما خدای مهربان تمام نیازهایمان را در می یابد Without a single word بی هیچ کلامی And he well not for sake us و تنهایمان فرو نمی گذارد Even though the way is steep اگر چه زندگی پر افت و خیز باشد For always he is near to us چرا که او همواره با ماست A tender watch to keep و به نگاهی مهرآمیز نگهدار ما |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:35 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
She cries into the night, Sweet screams will never end, Dear Goddess do you hear? A single lonely prayer?
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:33 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک اما دور،
لبالب از نبایدها بی نور،پرغرور نه این تو نیستی! جام سیاه هرزه گرد در دست هر نااهل بانی رقص سقوط از اوج قله های اعتماد نه این تو نیستی! هرگز تو نیستی! آن که نان میداد سفره عظیم قلبم را نازنین! گیرم فراموش کرده ای هر آنچه را که میگفتی من اما؛ چگونه میتوانم فراموش کرد آنچه را شنیده ام؟!! عجیب است! آنچنان ز خود دوری شده ای که دیگر با حضورت نیز جای خالی ات پر نمیشود... من دوست دار بودن با تو بی هیچ دلیلی
و تو نمی فهمی تا
روز نبودنم
روز های آفتابی در انتظارند
می توانی بیایی
یا ......
شجاعت گفتن را بیاموز
و من شجاعت شنیدن را
باد می آید و من سردم شده .....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:13 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
Jump In The Fire |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:44 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه عشق . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي ماه ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:43 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بمان ستاره كه بي تو بهار مي ميرد ميان دشت بنفشه كنار بركه عشق براي شهر دلم انتظار ميميرد دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست وجود آبي احساس پاك و باراني ست چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من دلم هنوز به دست تو زنداني ست بدان كه قصه احساس قصه نيلي ست بيا و قصه او را دوباره باوركن بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد بيا و از سر لطف تو فكر ديگر كن پرنده از غم هجران تو چه بايد كرد دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد دلم اگر بروي در خزان هجرانت چو يك كبوتر بي آب و دانه مي ميرد اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم كنون گر تو كنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند قسم به عاطفه يك نگاه دريايي قسم به بارش شمع وجود يك انسان قسم به شهر پر از ساكنان رويايي قسم به واژه كمرنگ عشق در مهتاب قسم به ترجمه نيلي شكيبايي قسم به عاطفه نقره فام چشمانت قسم به هجي مفهوم يك شكوفايي بمان هميشه كه بي تو شكوفه خواهد مرد دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند شكسته مي شود از دوريت بلور دلم بدون تو تپش قلب من چه بي معناست بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست مرور خاطره انتشار احساست دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد بمان هميشه كه بي تو ترانه بودن ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس ميان باغ نگاهت چو بركه اي جاريست بدان اگر بروي كار باغ چشمانم هميشه شكوه و اشك و شكستن و زاريست ميان شبنم اشكم بلوري از عشقست به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد تمام هستي اين دل فداي مژگانت غم نبودن تو در كنار من سخت ست حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود چگونه مي شود اكنون ميان غربت باغ بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود چه لذتي ست درون نگاه پر نورت بيا و زخم عميق مرا تو درمان كن ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن بدون ياد تو قلبم كوير خواهد شد بمان هميشه كه بي تو نسيم غمناكست تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم ز قطره قطره باران اشك نمناكست ز سقف نيلي چشمم چكيد قطره اشك ترا قسم به شقايق بمان ستاره من بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه بمان كه نيست به جز اين مرام چاره من بگو ستاره كنارم هميشه خواهي ماند بگو كه قلب من از انتظار لبريز است بدون تو تپش قلب من چه بي معناست بيا كه بي تو وجودم هميشه پاييز ست قسم به نغمه باران بمان بهانه من بدون تو تپش آفتاب كم رنگست به هر كجا كه روي هر زمان و هر لحظه دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:39 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
نازنين با تموم غصههات من ميميرم
با خندههات جون ميگيرم اون چشم سياتو دوست دارم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:49 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هان چه حاصل از آشنايي ها گر پس از آن بود جدايي ها من با تو چه مهرباني ها تو و بامن چه بيوفايي ها من و از عشق راز پوشيدن تو و با عشوه خودنمايي ها در دل سرد سنگ تو نگرفت آتش اين سخنسرايي ها چشم شوخ تو طرفه تفسري ست آشکارا به بي حيايي ها مهر روي تو جلوه كرد و دميد در شب تيره روشنايي ها گفته بودم كه دل به كس ندهم تو ربودي به دلربايي ها چون در آيينه روي خود نگري مي شوي گرم خودستايي ها موي ما هر دو شد سپيد وهنوز تويي و عاشق آزمايي ها شور عشقت شراب شيرين بود اي خوشا شور آشنايي ها |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:20 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم با خودم چه كار ميكنم ؟ نمي دونم فقط خيلي سردرگمم انگار روز به روز تو كلافي پيچيده ميشم كه سرش مشخصه اما بي خود دنبال سر ديگه اي براش ميگردم .....
كاش درگير نمي شدم .... آدما از اطرافتت رد ميشن انگار همه مي دونن هر كي ميخواد يه چيزي يه راهي و يك نصيحتي پيشنهاد كنه و تو خسته اي از اينهمه راه عجيب .يكي ميگه دوستت داره اما تو اصلا نمي فهمي چي ميگه !!!در مورد چي حرف ميزني /؟اصلا تو كي هستي ؟من تو خودم موندم حالا با حس تو چه كنم دلت نمي ياد ناراحتش كني ميگي باشه بيا من مال تو .قانع نمي شه و تو كلافه ميشي .بابا يكي به من بگه چه اتفاقي داره مي افته .خيلي به خدت مطمئني .پس چرا اينجوري شد؟ از همه چي براش مايه گذاشتي عشقو با اون شروع كردي و تا اخر باش موندي !!چرا نمي فهمه من چي ميگم چرا خودشو نمي فهمه .واي خدا خسته شدم از اينهمه فكر ! تو خونه جاش خاليه مادر خيلي نگرانه هر چند خسته شده از گفتن كلمات تكرارري .شرمندشي و دوست داري كمكش كني اما چجوري .كاش ميشد از اول شروع كني .همه انگار كلافن و تو دلت براي همه ميسوزه . با كي ميشه حرف زد با كي ؟ واقعا هيشكي .تصميم ميگيري از همه فرار كني يا از خودت . ميري سفر تو آب غوطه وري .كاش يكي ميفهميد .من همونم بابا مگه از اول نديدي منو پس كو اونهمه قولاي عاشقونت .سال داره نو مي شه و تو تو افكارت چرخ ميخوري ...سيگار و باز هم ....راستي اون دوستي كه منو نوشت كي بود حتي اونم نمي شناسي ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 9:36 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد و اين منم زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد مي آيد در آستانه فصلي سرد در کوچه باد مي آيد آنها ساده لوحي يک قلب را اي يار، اي يگانه ترين يار انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند در کوچه ها باد مي امد من سردم است من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم خطوط را رها خواهم کرد سلام اي شب معصوم! سلام اي شب معصوم چرا نگاه نکردم؟ و من در آينه مي ديدش، انگار مادرم گريسته بود آن شب آيا دوباره گيسوانم را به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد» انسان پوک در ساعت چهار آيا تو من از کجا مي آيم؟ چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار و آن ستاره ها مقوايي سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟ اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت پس آفتاب سرانجام و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند... جنازه هاي خوشبخت و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي... من از کجا مي آيم؟ به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.» سلام اي غرابت تنهايي ايمان بياوريم شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:45 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد و اين منم زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد مي آيد در آستانه فصلي سرد در کوچه باد مي آيد آنها ساده لوحي يک قلب را اي يار، اي يگانه ترين يار انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند در کوچه ها باد مي امد من سردم است من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم خطوط را رها خواهم کرد سلام اي شب معصوم! سلام اي شب معصوم چرا نگاه نکردم؟ و من در آينه مي ديدش، انگار مادرم گريسته بود آن شب آيا دوباره گيسوانم را به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد» انسان پوک در ساعت چهار آيا تو من از کجا مي آيم؟ چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار و آن ستاره ها مقوايي سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟ اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت پس آفتاب سرانجام و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند... جنازه هاي خوشبخت و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي... من از کجا مي آيم؟ به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.» سلام اي غرابت تنهايي ايمان بياوريم شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:43 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من ادامه می دم تا آخر ...و من دوستت دارم تا همیشه و من برات آرزوی خوشبختی می کنم حتی اکه فرسنگها از من قلبت دور باشه فقط به خاطر مهربونیات .به خاطر حس قشنگی که در من به وجوذ آوردی و به خاطر کمکی که شاید ندونی چه کردی ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:12 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:14 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بیشتر از یه هفته اس که خسته ام
نمی تونم بخوابم
بیدار بیدارم
حتی اگه خوابم ببره هم بیدارم
چشم هامو که باز می کنم فقط می فهمم که زمان گذشته
همین
من چقدر حرف دارم واسه گفتن
چقدر حس واسه نوشتن
چقدر نیاز
چقدر زیاد
همه چیز تبدیل شده به رویا
هیچ چیز واسم واقعی نیست
نمی دونم دوباره چرا گیر کردم تو ناباوری
دوباره گیر افتادم تو نفهمیدن
حس می کنم هیچی نمی فهمم
قدرت پردازش ورودیها رو ندارم
انگار کرخ شده باشم
می ترسم از وقتی که این بی حسی بره و من بمونم و یه عالمه تنهایی
یه عالمه درد
یه برش عمیق تازه تو عمق دلم
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستتو می اندازی دور شونه ام و سرتو تکیه می دی به سرم و
آروم زمزمه می کنی
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستمو رو دستت می کشم و به صدای نفس هات گوش می دم
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستامو محکم تو دستات می گیری و محکم فشارشون می دی
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که تو چشمات منم
تو دستات منم
تو حرفات منم
تو فکرت منم
تو دلت منم
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که واست می نویسم
چشم هامو می بندم و خوابتو می بینم
چشم هامو باز می کنم و صداتو می شنوم
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که بر می گردم و می بینم نشستی و بدون اینکه پلک بزنی
داری منو نگاه می کنی
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که می چرخم و می خورم بهت
که درست پشتم ایستادی
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که خودمو می سپرم دست نگاه آبیت
من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که می شینی روبروم و من می بینم که با تمام وجود با منی
دوست دارم...................... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:13 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چی ارزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن اخر غربت دنیاس مگه نه اول دو راهی اشنا شدن تو نگاه اخر تو اسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:9 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:58 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:56 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
من همهی ابرهای آسمان را گريه میکنم توهمهی خورشيدهای خدا رابتاب! نمیدانستم هر روز هفت هشت ده بار عاشق تو میشوم هر روزنمیدانستم. با خورشيد میآيی يا با ماه؟ بگو در کدام افق دنبالت بگردم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:38 توسط ساناز
|
|
||