تبليغاتX
دنیای من
 

Pot your problems in god hands

مشکلات را به خدا واگذاریم

Although is sometimes seems to us

هرچند گاهی چنین می نماید

Our prayers have not been heard

که دعاهایمان ناشنیده مانده اند

God always knows our every need

اما خدای مهربان تمام نیازهایمان را در می یابد

Without a single word

بی هیچ کلامی

And he well not for sake us

و تنهایمان فرو نمی گذارد

Even though the way is steep

اگر چه زندگی پر افت و خیز باشد

For always he is near to us

چرا که او همواره با ماست

A tender watch to keep

و به نگاهی مهرآمیز نگهدار ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:35  توسط ساناز  | 

She cries into the night, Sweet screams will never end, Dear Goddess do you hear? A single lonely prayer?

 

 

(Raziel)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:33  توسط ساناز  | 

نزدیک اما دور،
لبالب از نبایدها
بی نور،پرغرور
نه این تو نیستی!
جام سیاه هرزه گرد
در دست هر نااهل
بانی رقص سقوط
از اوج قله های اعتماد
نه این تو نیستی!
هرگز تو نیستی!
آن که نان میداد
سفره عظیم قلبم را

نازنین!
گیرم فراموش کرده ای
هر آنچه را که میگفتی
من اما؛
چگونه میتوانم فراموش کرد
آنچه را شنیده ام؟!!

عجیب است!
آنچنان ز خود دوری شده ای
که دیگر با حضورت نیز
جای خالی ات پر نمیشود...
من دوست دار بودن با تو
بی هیچ دلیلی
و تو نمی فهمی تا
روز نبودنم
روز های آفتابی در انتظارند
می توانی بیایی
یا ......
شجاعت گفتن را بیاموز
و من شجاعت شنیدن را
 
باد می آید و من سردم شده .....
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:13  توسط ساناز  | 

Jump In The Fire
[James Hetfield]
[Lars Ulrich]
[D. Mustaine]

Down in the depths of my fiery home
The summons bell will chime
Tempting you and all the earth
to join our sinful kind
There is a job to be done and I'm the one
You people make me do it
Now it is time for your fate and I won't hesitate
to pull you down into this pit
So come on
Jump in the Fire
So come on
Jump in the Fire
With hell in my eyes and with death in my veins
The end is closing in
Feeding on the minds of man
and from their souls within
My disciples all shout to search out
And they always shall obey
Follow me now my child not the meek or the mild
But do just as I say
So come on
Jump in the Fire
So come on
Jump in the Fire
Jump by your will or be taken by force
I'll get you either way
Trying to keep the hellfire lit
I am stalking you as prey
Living your life as me I am you you see
So reach down grab my hand walk with me through the land
Come home where you belong
So come on
Jump in the Fire
So come on
Jump in the Fire


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:44  توسط ساناز  | 

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:43  توسط ساناز  | 

بمان ستاره كه بي تو بهار مي ميرد
ميان دشت بنفشه كنار بركه عشق
براي شهر دلم انتظار ميميرد
دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست
وجود آبي احساس پاك و باراني ست
چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من
دلم هنوز به دست تو زنداني ست
بدان كه قصه احساس قصه نيلي ست
بيا و قصه او را دوباره باوركن
بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد
بيا و از سر لطف تو فكر ديگر كن
پرنده از غم هجران تو چه بايد كرد
دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد
دلم اگر بروي در خزان هجرانت
چو يك كبوتر بي آب و دانه مي ميرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن
ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم
كنون گر تو كنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم
به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند
قسم به عاطفه يك نگاه دريايي
قسم به بارش شمع وجود يك انسان
قسم به شهر پر از ساكنان رويايي
قسم به واژه كمرنگ عشق در مهتاب
قسم به ترجمه نيلي شكيبايي
قسم به عاطفه نقره فام چشمانت
قسم به هجي مفهوم يك شكوفايي
بمان هميشه كه بي تو شكوفه خواهد مرد
دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد
دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند
شكسته مي شود از دوريت بلور دلم
 بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت
بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
 مرور خاطره انتشار احساست
دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد
بمان هميشه كه بي تو ترانه بودن
ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس
ميان باغ نگاهت چو بركه اي جاريست
بدان اگر بروي كار باغ چشمانم
هميشه شكوه و اشك و شكستن و زاريست
ميان شبنم اشكم بلوري از عشقست
به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد
تمام هستي اين دل فداي مژگانت
غم نبودن تو در كنار من سخت ست
حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود
چگونه مي شود اكنون ميان غربت باغ
بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود
چه لذتي ست درون نگاه پر نورت
بيا و زخم عميق مرا تو درمان كن
ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه
بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن
بدون ياد تو قلبم كوير خواهد شد
بمان هميشه كه بي تو نسيم غمناكست
تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم
ز قطره قطره باران اشك نمناكست
ز سقف نيلي چشمم چكيد قطره اشك
ترا قسم به شقايق بمان ستاره من
بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه
بمان كه نيست به جز اين مرام چاره من
بگو ستاره كنارم هميشه خواهي ماند
بگو كه قلب من از انتظار لبريز است
بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بيا كه بي تو وجودم هميشه پاييز ست
قسم به نغمه باران بمان بهانه من
بدون تو تپش آفتاب كم رنگست
به هر كجا كه روي هر زمان و هر لحظه
دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:39  توسط ساناز  | 

نازنين با تموم غصههات من ميميرم

با خندههات جون ميگيرم

اون چشم سياتو دوست  دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:49  توسط ساناز  | 

 هان چه حاصل از آشنايي ها
 گر پس از آن بود جدايي ها
 من با تو چه مهرباني ها
 تو و بامن چه بيوفايي ها
 من و از عشق راز پوشيدن
 تو و با عشوه خودنمايي ها
 در دل سرد سنگ تو نگرفت
 آتش اين سخنسرايي ها
 چشم شوخ تو طرفه تفسري ست
 آشکارا به بي حيايي ها
 مهر روي تو جلوه كرد و دميد
 در شب تيره روشنايي ها
 گفته بودم كه دل به كس ندهم
 تو ربودي به دلربايي ها
 چون در آيينه روي خود نگري
 مي شوي گرم خودستايي ها
 موي ما هر دو شد سپيد وهنوز
 تويي و عاشق آزمايي ها
 شور عشقت شراب شيرين بود
 اي خوشا شور آشنايي ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:20  توسط ساناز  | 

دارم با خودم چه كار ميكنم ؟ نمي دونم فقط خيلي سردرگمم انگار روز به روز تو كلافي پيچيده ميشم كه سرش مشخصه اما بي خود دنبال سر ديگه اي براش ميگردم .....

كاش درگير نمي شدم ....

آدما از اطرافتت رد ميشن انگار همه مي دونن هر كي ميخواد يه چيزي يه راهي و يك نصيحتي پيشنهاد كنه و تو خسته اي از اينهمه راه عجيب .يكي ميگه دوستت داره اما تو اصلا نمي فهمي چي ميگه !!!در مورد چي حرف ميزني /؟اصلا تو كي هستي ؟من تو خودم موندم حالا با حس تو چه كنم دلت نمي ياد ناراحتش كني ميگي باشه بيا من مال تو .قانع نمي شه و تو كلافه ميشي .بابا يكي به من بگه چه اتفاقي داره مي افته .خيلي به خدت مطمئني .پس چرا اينجوري شد؟ از همه چي براش مايه گذاشتي عشقو با اون شروع كردي و تا اخر باش موندي !!چرا نمي فهمه من چي ميگم چرا خودشو نمي فهمه .واي خدا خسته شدم از اينهمه فكر ! تو خونه جاش خاليه مادر خيلي نگرانه هر چند خسته شده از گفتن كلمات تكرارري .شرمندشي و دوست داري كمكش كني اما چجوري .كاش ميشد از اول شروع كني .همه انگار كلافن و تو دلت براي همه ميسوزه . با كي ميشه حرف زد با كي ؟ واقعا هيشكي .تصميم ميگيري از همه فرار كني يا از خودت . ميري سفر تو آب غوطه وري .كاش يكي ميفهميد .من همونم بابا مگه از اول نديدي منو پس كو اونهمه قولاي عاشقونت .سال داره نو مي شه و تو تو افكارت چرخ ميخوري ...سيگار و باز هم ....راستي اون دوستي كه منو نوشت كي بود حتي اونم نمي شناسي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 9:36  توسط ساناز  | 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد؛ اثری از فروغ فرخزاد

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم

در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
   چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.

در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.

آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
                                                           پناه آورد؟
   ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
   اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟

من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.

سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...

چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود

و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...

انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام

آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد

من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست

و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست

سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.

اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.

پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.

و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...

جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت

و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...

من از کجا مي آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:45  توسط ساناز  | 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد؛ اثری از فروغ فرخزاد

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم

در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
   چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.

در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.

آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
                                                           پناه آورد؟
   ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
   اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟

من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.

سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...

چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود

و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...

انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام

آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد

من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست

و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست

سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.

اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.

پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.

و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...

جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت

و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...

من از کجا مي آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:43  توسط ساناز  | 

سلام

من ادامه می دم تا آخر ...و من دوستت دارم تا همیشه و من برات آرزوی خوشبختی می کنم حتی اکه فرسنگها از من قلبت دور باشه فقط به خاطر مهربونیات .به خاطر حس قشنگی که در من به وجوذ آوردی و به خاطر کمکی که شاید ندونی چه کردی ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:12  توسط ساناز  | 

قدر آیینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که اقبال شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:14  توسط ساناز  | 

بیشتر از یه هفته اس که خسته ام

 

   نمی تونم بخوابم

 

 بیدار بیدارم

 

         حتی اگه خوابم ببره هم بیدارم

 

 چشم هامو که باز می کنم فقط می فهمم که زمان گذشته

 

 همین

 

 من چقدر حرف دارم واسه گفتن

 

 چقدر حس واسه نوشتن

 

  چقدر نیاز

                

                              چقدر زیاد

 

            همه چیز تبدیل شده به رویا

 

                     هیچ چیز واسم واقعی نیست

 

                                   نمی دونم دوباره چرا گیر کردم تو ناباوری

 

 دوباره گیر افتادم تو نفهمیدن

 

      حس می کنم هیچی نمی فهمم

 

                          قدرت پردازش ورودیها رو ندارم

 

      انگار کرخ شده باشم

 

                          می ترسم از وقتی که این بی حسی بره و من بمونم و یه عالمه تنهایی

                                                                              

                                                                                                 یه عالمه درد

                                                                                 

                                                                                          یه برش عمیق تازه تو عمق دلم

 

 من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستتو می اندازی دور شونه ام و سرتو تکیه می دی به سرم و

         

 آروم زمزمه می کنی

 

 من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستمو رو دستت می کشم و به صدای نفس هات گوش می دم

 

 من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که دستامو محکم تو دستات می گیری و محکم فشارشون می دی

 

 من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که تو چشمات منم

                                                 

                                                        تو دستات منم

                                                               

                                                        تو حرفات منم

                                                   

                                                           تو فکرت منم

                                                   

                                                                         تو دلت منم

 

 من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که واست می نویسم

                                                                  

                               چشم هامو می بندم و خوابتو می بینم

 

                                                چشم هامو باز می کنم و صداتو می شنوم

 

  من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که بر می گردم و می بینم نشستی و بدون اینکه پلک بزنی

 

                       داری منو نگاه می کنی

 

                              من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که می چرخم و می خورم بهت

                                                                                 

                                                                              که درست پشتم ایستادی

 

   من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که خودمو می سپرم دست نگاه آبیت

 

  من چقدر دوست دارم اون موقعی رو که می شینی روبروم و من می بینم که با تمام وجود با منی

 

 دوست دارم......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:13  توسط ساناز  | 

هر چی ارزوی خوبه مال تو

                                         هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

                                        این شبای بی قراری مال من

منمو حسرت با تو ما شدن

                                        تویی و بدون من رها شدن

اخر غربت دنیاس مگه نه

                                       اول دو راهی اشنا شدن

تو نگاه اخر تو اسمون خونه نشین بود

                                        دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

                                         اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:9  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:58  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:56  توسط ساناز  | 

من

همه‌ی ابرهای آسمان را

گريه می‌کنم

توهمه‌ی خورشيدهای خدا رابتاب!

 

نمی‌دانستم هر روز

هفت هشت ده بار

عاشق تو می‌شوم

هر روزنمی‌دانستم.

 

با خورشيد می‌آيی

يا با ماه؟

بگو در کدام افق

دنبالت بگردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:38  توسط ساناز  |