|
|
|
|
|
دوستت دارم از همیشه تا همیشه []
چه دردي است نبودن تو آنگاه كه بيش از هر گاه دگر تو را منتظرم .. تو اينجايي ومن در توام ميخواهي كه نگويم دوستت دارم و تماميت اين همه احساس را در خود بريزم اما لبريز ميشوم و تو باز ميشنوي كه دوستت دارم ...تونيستي باز.. اما در توام و لبريزم از دوستت دارم هايي كه نمي دانم چه كسي مرا از گفتنش بر حذر مي دارد؟ اینهمه را در خود مي ريزم اينهمه را با بودنم فرو ميبرم اينهمه را با ذرات زندگيم مي آميزم و در خود فرياد مي زنم اما تو را نمي گويم كه دوستت دارم تو گفته بودي كه نگويم دوستت دارم.. ...دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:33 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی می کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:28 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:55 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوزم در پی اونم! ... که می شه عاشقش باشم!
مثه دریای من باشه! ... منم چون قایقش باشم!
هنوزم در پی اونم ... که عمری مرهمم باشه!
شریک خنده و شادی! ... رفیق ماتمم باشه!
هنوزم در پی اونم! ... که عشقش سادگی باشه!
نگاهای پر از مهرش ... پناه خستگیم باشه!
می گن جوینده یابنده است! ... ولی پاهای من خسته است!
منم تا با همین پاها ... می رم تا حدی که جا هست!
هنوزم در پی اونم! ... که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش ... کنه پاک و بگه "جونم"! بگه "جونم
نکن گریه، منم اینجام! ... بذار دستاتو تو دستام!
تو احساس منو می خوای! ... منم ای وای تو رو می خوام!"
خدایا عشق من پاکه! ... درسته! عشقی از خاکه!
منم اون عاشق خاکی ... که از عشق تو دلچاکه!!!!!
هنوزم در پی اونم! ... که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش ... کنه پاک و بگه "جونم"! بگه "جونم
نکن گریه، منم اینجام! ... بذار دستاتو تو دستام!
تو احساس منو می خوای! ... منم ای وای تو رو می خوام!"
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:55 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تک و تنها در کوچه های غريب و اشنا پرسه زدن چه زيباست اينکه حس کنی تو اين دنيا فقط خودت هستی و بس اينکه بخوای اندکی گذشت زمان را متوقف کنی Just close your eyes تا حالا با چشمان بسته راه رفتی؟ cant you see?it s you with me تو اين کوچه ها بايد اينطور راه بری مطمن باش هيچکس نيست No face No name No number کسی نيست که خلوت تو بهم بزنه تو سرما.. اينکه فکر کنی چقدر امشب گرمه You are not alone ديگه تنها نيستی من هميشه باهاتم بی اينکه خلوت تو بهم بزنم together for ever, for all the time امشب ميخوام فرياد بزنمميخوام بگم که ميتونم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:54 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
عسل چشم نگام کن شیرینه نگاهت
عسل چشم چه بر دل می شینه نگاهت
می دونی دل اسیره اسیره تا بمیره می دونی دل تنگ توست نموده آهنگ تو ..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:35 توسط ساناز
|
|
||