تبليغاتX
دنیای من

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 19:59  توسط ساناز  | 

بی تو، مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم.همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم.شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم.در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید.باغ صد خاطره خندید.عطر صد خاطره پیچید.یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.تو! همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من!همه محو تماشای نگاهت.آسمان صاف و شب آرام.بخت خندان و زمان رام.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.شب و صحرا و گل و سنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید.تو به من گفتی از این عشق حذر کن.لحظه ای چند بر این آب نظر کن.آب آئینه عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.باش که فردا که دلت با دگران است.تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق ندانم.سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم.روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،چون کبوتر لب بام تو نشستم.تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم.باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم.حذر از عشق ندانم،نتوانم....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:52  توسط ساناز  | 

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده بد و خوب زندگی منو دست گریه داده ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره با تو همقسمترینم من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی بد و خوبمون یکی دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود با تو همقصه دردم همصداتر از همیشه دو تا همخون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:29  توسط ساناز  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:5  توسط ساناز  |