تبليغاتX
دنیای من
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:55  توسط ساناز  | 

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
همنفس قسمت من دوست دارم يه عالمه
قشنگترين خاطره هام با تو واز تو گفتنه
آرامش وجود من صداي تو شنفتنه

واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم.....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:23  توسط ساناز  | 

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سکوت کرد

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم

اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟

با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت

حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و رويش پاشيد

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد

که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:16  توسط ساناز  | 

تازه از سفر به سر زمین سرد سفید باز آمده ام....و...
روز های عید را
گاه شاد،
گاه گیج،
    گاه هم،
   با حضور اشنای غم
                 گام می زنم...
راستی،روز گار برای نخستین بار...عیدانه ای برایم در چنته داشت !
دوستی تو را یافتم...و هنوز باورم نمی شود...
واقعا می شود امسال سالی جدا از دیگر سالها باشد...؟

امیدواروم سال رسیدن به آرزوهایت باشد .سالی پر از تلاش و سازندگی و شادی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 13:24  توسط ساناز  |