تبليغاتX
دنیای من
مي نويسم: تازه گي ها چه كتابي خواندي؟ اي از اينجا بس دور!
مي نويسي: باز هم زنده به گور!
مي نويسم: مادرت چشم به راه تو نشسته ست٬بيا!
مي نويسي: مي توان باز آيا؟
مي نويسم: برخيز
مي نويسي: بگريز
مي نويسم: بايد
مي نويسي: شايد
مي نويسم: من و تو يعني ما
مي نويسي: تنها؟!
مي نويسم: تدبير
مي نويسي: تقدير!
مي نويسم: همه را از سر گير
مي نويسي: اسير
مي نويسم: يك روز
مي نويسي: دبروز
مي نويسم: فردا
مي نويسي: دردا
مي نويسم: برگرد
مي نويسي: پا درد
مي نويسم: همت
مي نويسي: قيمت
مي نويسم: عاشق
مي نويسي: هق٬هق
مي نويسم: خواهر بيوه تو٬مادر پير و عليلت چه گناهي دارند؟ همه از دوري تو بيمارند!
مي نويسي: خبرش را دارم! هر نوروز باز در سيني و بشقاب عدس مي كارم!
مي نويسم: تو چه مي گوويي مرد؟؟!
مي نويسي: عاطفه چيز بديست٬سنگ دل باش اي مرد٬از همينجا برگرد!
مي نويسم: به تو اما اينك مرگ احساست را تسليت مي گويم
غم آخر باشد٬غم آخر باشد...
"خسرو گلسرخي"


چهارشنبه، 4 دى، 1381

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:29  توسط ساناز  | 

دختری از پسری پرسيد :آيا منو قشنگ می دونی‌؟                     

    پسر جواب داد : نه !

  پرسيد : آيا دلت می خواد تا ابد با من بمونی‌؟

   گفت :‌نه !

   سپس پرسيد :‌  اگر ترکت کنم گريه می کنی ؟

   و  بار ديگر تکرار کرد :‌نه !

  دختر خيلی ناراحت شد ....

  وقتی برای  آخرين لحظه با چشمانی که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد .....

  پسر دست هايش را گرفت و گفت :‌

  تو قشنگ نيستی  بلکه زيبايی .... من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز

  دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزی مرا ترک کنی... گريه نمی کنم می ميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 13:28  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:51  توسط ساناز  | 

زندگي سخت ساده است

 خطر کن

 وارد بازي شو

 چه چيزي از دست ميدهي؟

 با دستهاي تهي آمده ايم و با دستهاي تهي خواهيم رفت

نه، چيزي نيست که از دست بدهيم

 فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشيم

 تا ترانه اي زيبا بخوانيم

 وفرصت به پايان خواهد رسيد

 آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط ساناز  | 

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد
.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و

بی تاب و چرخان
.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی
.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند
.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است
.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد
.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد
.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند
.
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:5  توسط ساناز  |